تاريخ : شنبه سوم اسفند 1392 | 16:34 | نويسنده : احمد و محدثه
سلام

این وبلاگ هم حسش مث نویسندش مرده

ما 11 مهر جشن عروسی رو برگزار کردیم

از انورم همه هماهنگیا رو انجام دادیم که برگشتیم بریم توی خونه خودمون بشینیم "مسکن مهر نفرین شده"

اما وقتی برگشتیم کابینتی سرمونو کلاه گذاشت و کابینتای اشپزخونه رو خیلی  افتضاح درست کرده بود 

همین موضوع باعت شد ما تا الان خونه پدر گرامی باشیم وکارما به صنف و شورا کشید از اونجایی که

ما هیچگونه قردادکتبی نداشتیم با اینکه همه میدونستن حق با ما هست اما هیچ کاری برامون نکردن

4 ماه مارو دووندن واسه همین ددیگه بیخیال شدیم که پرونده بره داد گاه

تا الان که دیگه کوتاه امدیمو گفتیم بیا درستش کن  و ما هم خونه رو بزاریم برا فروش  و خونه ایی موقتا

اجاره کنیم تا با پول فروش خونه زمین بخریم و شروع کنیم به ساخت

توی این مدت خیلی سختی کشیدیم اذیت شدیم خیلی به خدا التماس کردیم اما انگار واسمون 

نخواست هیچ وقت کسایی که از روز عروسیم تا حالا اذیتمون کردن رو نمیبخشم

خیلی تلاش کردیم برای یه زندگی دو نفره ، اطرافیان و حتی دوستان دور و نزدیک خیلی بهمون امیدواری دادن 

خیلی راه حل جلو پامون گذاشتن ازشون همیشه ممنونم بخصو ص خانوادم

به هر دری زدیم هر راهیو انتخاب کردیم نخواست همه گفتن خیر بوده 

اما خدایا اگه سلاح میدونی این یکی فکرمون دیگه بشه که محل کارمم نزدیکتر باشه ....



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 | 21:43 | نويسنده : احمد و محدثه
دیدی بازم نشد

شاید باز همان حکایت خوب است و خیر باشد

حالا توی این مرحله از زندگیو باید چیکار کنیم؟؟؟

امروز یه پیشنهاد کاری داشتم واسه هفته دوم عید

نمیدونم برم سرکار یا با هم بریم تفریح

ته دلم کارو بیشتر میپسندم 

شاید باید یه مدت دیگه بگذره تا بخوام  اتفاقاتی که افتاد رو توی ذهنم تمومش کنم 

نفرت دارم به ادمای دورو برم 

انگار هر روز از این زندگیو رو شکست خوردم هرباری که با هزار امید منتظر  یه اتفاق خوب بودمو نشد

خدایا من نمیبخشم همه ادمای که در حقمون بدی کردن

این بغض سنگین انگار نمیخواد تموم شه

نفسم تحمل همه این روزای سخت رو مدیون وجودتم

تو بهترین و قشنگ ترین عشق دنیایی



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 19:45 | نويسنده : احمد و محدثه
روزای سختیو داریم میگذرونیم به حدی که هر لحظه یه نفس عمیق میکشیم

ما خسته شدیم از این شرایط زندگی کردن

خسته از همه ادمهای که به نوعی بهمون بدی کردن

ادمای که نابودیشونو از خدا میخوایم

باید تحمل کنیم یه کمی دیگه همه چی برمیگرده به روال عادی خودش

و ما در هرلحظه یک بار میمیریم و زنده میشیم و باز امیدوار برای طلوع بعدی به امید اینکه یه معجزه ایی 

اتفاق بیفته

ما هر دومون زخمی شدیم 

نفس بیا تمومش کنیم من دیگه دارم کم میارم 

هر لحظه که دلم پرمیشه بی اختیار اشک میریزم حالا هر کجا و درهر موقعیتی که باشم 

نفس امشب اگه این اتفاقی که باید نیفته من دیگه کنار میکشم



تاريخ : شنبه نوزدهم بهمن 1392 | 21:57 | نويسنده : احمد و محدثه
خدایا چرا؟؟؟

چرا فقط واسه یه عده ایی خاص خدایی میکنی؟؟؟ 

چرا داری منو از خودت دور میکنی؟؟؟

کجاست اون عدالتی که میگی

چرا ما باید اینقد بدوییم و به هیچ جا نرسیم

چرا وقتی حق با ماست بازم ما بازنده ایم

چرا نشون نمیدی که مثل اون قدیما دوسم داری



تاريخ : جمعه شانزدهم فروردین 1392 | 0:39 | نويسنده : احمد و محدثه
باسلام

اوضاع احوال؟؟؟

یک سال دیگه گذشت خیلی اتفاقات افتاد تلخ وشیرین  که همش خاطره شده

مابعد از جروبحث با پیمون کار مسکن مهر نتونستیمخونمونو تحویل بگیریم

همش قول دروغکی ... واسه همین عروسیمون یک سال به عقب افتاد وبا این اوضاع گرونی

بیشترین ضرر رو کردیم اما در هرشرایطی تابستون تمومش میکنیم  دیگه عروسی میکنیمو

از این همه دوری راحت میشیم

مث سابق حوصله اپدیت کردنو ندارم خیلی وقته نتونستم به دوستاننت سربزنم شما ببخشید

ندا خانوم ادرس وبلاگتو بنویس لطفا..مرسی

تا بعد .............



تاريخ : شنبه هجدهم شهریور 1391 | 16:34 | نويسنده : احمد و محدثه

دلم هوای نفس های تورا دارد

وبا لبخند به خاطرات تو می نگرد

گویی زندگی اش را در چشمان پر فروغ تو می بیند

ذره ذره از نفس هایم متعلق به توست

در این تنهایی تاریک به انتظار طلوع لب های تو نشسته ام

صبح ارامش

چشمه زلال عشق

تپش روزهای من

میدانم که روزی خواهد فرو ریخت این دیوار

و حسرت های پشت دیوار

به قدری در عشقت غرق شده ام

که ماهی ها هم اینگونه غرق دریا نیستند...

 


برچسب‌ها: دلتنگی, شعرگونه

تاريخ : پنجشنبه پنجم مرداد 1391 | 15:28 | نويسنده : احمد و محدثه
سلام

به همه دوستای خوبمون

کلی لوازم گرفتیم واسه خونه ایندمون اینجوری که گفتن مسولین محترم 

تا اخر تابستون خونه هامون بهمون تحویل میدن اما اگر مثل سابق نباشه...

اخه اولش که ثبت نام کردیم بهمون گفتن 22 بهمن پارسال بعدش گفتن

فروردین امسال بعدش گفتن اخر فصل بهار حالا هم گفتن اخر تابستون!!!

تا ببینیم چی میشه!!!

ماه رمضون هم که اومد دستش درد نکنه!!!

حداقل اگر به کمک ماه رمضون یه کم خوش اندام بشیم والا!

توی قنوت نمازتون مارو هم فراموش نکنید... 


برچسب‌ها: ماه رمضون تابستون وسایل خونه

تاريخ : جمعه دوازدهم خرداد 1391 | 9:55 | نويسنده : احمد و محدثه

 سلام به همه

بعد از یه غیبت !!!

خلاصه کنم مدرسه ها تموم شد و منم اومدم پیش خانمی

رفتسم و هی میریم بازار واسه خرید لوازم خونمون ایشالله عروسی داریم !!!

همتون هم دعوت هستید !

خانمی هم هر روز نرخ طلا رو چک میکنه !

طلا هم واسه خودش معضلی هستا به خدا ...

این روزها چون یکی از همکارای خانمی نیست خیلی بهشون داره فشار میاد اخه

جای اون هم باید شیفت بدن...

برامون دعا کنید تا همه ی کارها جور بشه و این تابستون عروسی بگیریم 

شیرینی شما هم محفوظه...



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 | 0:10 | نويسنده : احمد و محدثه

سلام به عشقم عمرم جونم نفسم زندگیم همسریم و

سلام به همه دوست جونیامون

چه خبرا خوبید خوشید؟؟

ما که عالی اما وقتی پیش همیم دیگه عالی تر...

دلم واسه عمرم جونم عشقم نفسم زندگیم همسریم خیلی تنگ شده

اونم همینطور واسه همین مدام بهونه میگیره منم نازشو میکشم قربونش برم دنیا برعکس

شده من ناز اقایمو میکشم جای اینکه اون...

بوس بوس بوس  ووی ووی ووی نفس عاشقتم

منو همسری تصمیم داریم تابستون عروسی کنیم اما هنوز هیچی نخریدیدم حتی خونمونم اماده نیست

خیلی ادمای خوشحالی هستیم.. ایشالله همه چی جور شه منو همسریم زودی بریم زیر یه سقف

که با عشق باهم دعوا کنیم



تاريخ : دوشنبه هفتم فروردین 1391 | 10:8 | نويسنده : احمد و محدثه
سلام به عشقم

سلام به همه

با کمی تاخیر ، سال نو مبارک!!!

محدثه جونم خوشحالم که توی اولین روز سال به دنیا اومدی

خوشحالم که اولین عشقم شدی

خوشحالم که منم اولین عشق تو شدم

همسر خوبم تولدت مبارک...

27 اسفند اولین سالگرد عقدمون بود خیلی بهم خوش گذشت!!!

محدثه جون خیلی خوشحالم که تو رو دارم و می تونم بهت تکیه کنم ممنونم ازت

واسه تولد خانمی و سالرئز عقدمون رفتیم طلا بخریم

اخه این موجودات زیبا به طلا علاقه فراوان دارن!!!

یه انگشتر انتخاب کرد من بهش میگم عزیزم این کوچولو بیا واست دست بند بگیرم 

محدثه جون دو دل بود واسه همین گفت بذار تا فردا فکر کنم !!!

خلاصه بعدشم طلا گرونتر شد و محدثه جونم هم لج کرد گفت حالا که گرون شده منم نمیخوام!

عاشق همین اخلاقشم !!!




  • ناصح
  • عطسه